بعد از هرگز
من قهر بودم با تو با خودم با همه چیز با همه اما الآن تو این لحظه همین حالای حالا دلم میخواد باز بنویسم بعد چند روز یا چند ماه؟ نه چند سال همیشه یه روزی میاد که فرداش فرف میکنه یا یه کسی میاد که با بقیه فرق میکنه حالا من اومدم که من فرق میکنم من دیروز با من امروز متفاوت بود اون تو زمان خودش خوب بود و من تو زمان خودم خوبم یه جورایی دل این من تنگ شده واسه یه چیزهایی از اون من که داشت و بی دغدغه زندگیشون میکرد ولی وقتی اون من تو دیروزش گم شد امروزش و فراموش کرد و فرداش و به گند کشید و حالا این من میخواد امروز و شیرین زندگی کنه و دیروزش و تجربه کنه و بذار فرداش خودش با بودن تو امروزش به جواهر کشیده شه ...من دیروز دغدغه هایی داشت که امروز نداره .
میدونی اون من یه سری اعلامهایی کرده بود که تازه این من دو روزه این و باور کرده که هر چی داره و در اطرافش هست خودش یه روز با همون اون من سفارشش و داده و اون من در حقیقت با این من هیچ فرقی نمیکنه من و اون نداریم یکی هستیم همه ی این من ها یکی است و اون منم الناز کریمی .
بالاخره نوشتم بعد از هزاران بار این صفحه رو باز کردن دستم به نوشتن رفت شاید ارزش این نوشته حتی اگر تو نفهمیش برام از همه ی فهمیده هام بالاتر باشه میدونی چرا چون اینی که نوشتم و میفهمم و خواهم نوشت به امید روزی که به لحظه برسیم .
انشالله
* اینجا رو یه بازسازی حسابی کردم این برام یه نشونه ی خیلی خوبه تونستم بکنم!


